گزارش رویداد

واکاوای انقلاب روسیه پس از صد سال

تاریخ انتشار : دوشنبه ۶ آذر ۱۳۹۶ ساعت ۱۰:۰۲
Share/Save/Bookmark
 
روز دوشنبه 29 آبان ماه 1396 نشستی با عنوان واکاوی انقلاب روسیه در یکصدمین سال آن در دانشکده مطالعات جهان برگزار شد. در این نشست سه نفر از اساتید حوزه مطالعات روسیه سخنرانی کردند.
 

روز دوشنبه 29 آبان ماه 1396 نشستی با عنوان واکاوی انقلاب روسیه در یکصدمین سال آن در دانشکده مطالعات جهان برگزار شد. در این نشست سه نفر از اساتید حوزه مطالعات روسیه سخنرانی کردند.

سخنران اول این نشست آقای دکتر احسان رسولی نژاد، دکترای اقتصاد از دانشگاه سنت پیترزبورگ بودند.

ایشان در ابتدا بیان کردند که می توان انقلاب اکتبر را نقطه گذر از اقتصاد سرمایه محور (کاپیتالیسم) به اقتصاد جامعه محور (سوسیالیسم) دانست. سپس ایشان به تبیین مشخصات این دو فضا پرداختند.

اقتصاد قبل از انقلاب اقتصادی است که تدریجی شکل گرفته بود و این حرکت از دوره روریک ها آغاز و از تزاری به تزار دیگر منتقل شد. و در این بین فشار به طبقه کارگر که عمده جمعیت روسیه بودند رو به فزونی گذاشت. نکته دوم اینکه تزارهای روسیه در مدرنیزه کردن انقلاب روسیه به طور کامل موفق نبودند هرچند موفقیت های کوتاه و میان مدتی هم داشتند. الکساندر دوم و سوم هنگامی که در قدرت بودند موفقتی کسب نکردند ولی نیکلای دوم که آخرین تزار به حساب می آمد تلاش کرد اصلاحاتی برای مدرنیته کردن اقتصاد انجام دهد ولی چون بنگاهای صنعتی کوچک در شهرها همواره محل اعتراضات مردمی بودند می ترسید که با تغییر شغل دهقانان به کارگری تجمع آنها در شهر بیشتر و اعتراضات گسترده تر شود. از طرف دیگر کنترل مخالفان توسط سه تزار آخر به هیچ عنوان به درستی انجام نشد و همواره از سرکوب شدید مخالفان در برخورد با آنها استفاده شده که این خود شبیه الگوی ایگن اسلاتسی در اقتصاد است.

نکته مهم این است که تزارهای روسیه اقداماتی مانند افزایش 5 برابر تولید زغال سنگ برای توسعه اقتصاد انجام دادند اما سوالی که مطرح می شود این است که آیا این توسعه در حد و اندازه اقتصاد روسیه بوده است؟ در جواب می توان گفت که اگر توسعه ای هم انجام شده بود ولی این توسعه در حد رقبای روسیه در اروپای غربی نیست. برای نمونه گسترش راه آهن که خود شاخصی عمده در میزان رشد اقتصادی است را بررسی می کنیم روسیه در بین سالهای 1850 تا 1875 طول خطوط راه آهن خود را 19 برابر می کند که در ظاهر مناسب است در حالی که وقتی با انگلستان که مساحتی حدود یک هفتادم روسیه خطوط راه آهنی برابر 27 هزار کیلومتر دارد که این نشان می دهد توسعه خطوط راه آهن در روسیه با توجه به مساحت آن کافی نبوده است.

مهمترین ایرادی که میتوان به دوره حکومتی قبل از انقلاب اکتبر وارد نمود این است که در حالی که توسعه امری همه جانبه است تزارهای روسیه توسعه را فقط در بعد اقتصادی می دانستند و به پایه و اساس آن که انسان ها هستند توجه نمی کردند. به همین دلیل آنها فعالیتهایی را برای صنعتی کردن اقتصاد انجام دادند ولی اقدامی درجهت توسعه شاخص های انسانی نداشتند.

نکته دیگر در مورد نیکلای دوم این است که وی نه تنها شاخص های انسانی را برای توسعه نادیده گرفته بود که تنها راه توسعه را حکومت مستبدانه و جابجایی پرولتاریا می دانستند. ولی از طرفی می دانست که اگر این جابجایی انجام شود با توجه به اینکه سطح درآمد دهقانان افزایش می یافت این خود یک عامل تهدید کننده برای سلطنت خاندان رومانف به حساب می آمد.

خصوصیات کلی اقتصاد قبل از انقلاب اکتبر که به داشتن دید بهتر نسبت به آن شرایط کمک می کند عبارتند:

1. نپوتیزم یا خویش سالاری یا همان پارتی بازی که در سطوح بالای جامعه بسیار مشاهده میشد که مانع همسو شدن طبقات پایین با برنامه های دولت بود
 
2. علی رغم آزاد سازی سرف ها توسط الکساندر دوم در 1861 یک نوع برده داری غیر مستقیم با اعمال قوانین دولتی برای محدود کردن کشاورزان در داشتن آزادی و کار وجود داشت
 
3. عدم توجه به ایجاد طبقه اجتماعی متوسط تحصیل کرده. نیکلای دوم ودیگر تزارها از اینکه طبقه متوسطی که در شهرها ساکن بودند دارای تحصیلات بالاتر باشند هراس داشتند زیرا معتقد بودند این افراد یک سری افکار رادیکال را در جامعه بر ضد حکومت رواج خواهند داد
 
4. مالیات ستانی: حکومت تزارها از همان ابتدا کشاورزان را مجبور به پرداخت مالیات به منظور به دست آوردن پول بیشتر جهت مدرنیته سازی روسیه کرده بود که این مسئله باعث ناهمسویی کشاورزان با برناه های دولت شده بودکه در زمان نیکلای دوم به نارضایتی شدید کشاورزان انجامید
 
5. علاقه دیگر کشورها به برقراری ارتباط با روسیه: از آنجایی که روسیه کشوری پهناور بود و در آن زمان بزرگترین ارتش را در اختیار داشت و از طرفی خاندان رومانف یکی از ثروتمندترین دودمان در اروپا بودند، کشورهای اروپای غربی علاقه بسیار به ارتباط اقتصادی با این کشور داشتند
 
6. اجرای الگوی غیربومی توسعه اقتصاد:  الگوی تزارهای روسیه برای توسعه اقتصادی برگرفته از کشورهای غربی بود و آنها بدون هیچ بومی سازی و تغییری آن را در روسیه اجرا می کردند
 
7. شرکت روسیه در جنگ جهانی اول: امپراطوری روسیه در جنگ جهانی هیچ سنخیتی با آلمان صنعتی نداشت و از طرفی کمبود غذا و سوخت تورم شدیدی را به روسیه تحمیل کرد. اثر جنگ بر روسیه را می توان از زوایای زیر مورد بررسی قرار داد:
 
- شوک جمعیتی
- از بین رفتن بخشی از قلمرو اقتصادی
- شوک هزینه های دولتی
 
پس به طور کلی فضای قبل از انقلاب اکتبر را می توان چنین تصور کرد؛ یک سری ویژگی های کلی اقتصاد سرمایه داری و یک سری ویژگی های به خاطر شوک برون زای ناشی از جنگ. که خود منجر به یک انقلاب در اقتصاد روسیه شد.
 
همه این عوامل نشان می دهد که نیکلای دوم نه تنها اقداماتی در زمینه مدرنیته سازی روسیه انجام دهد که حکومت وی با انقلاب 1917 فروپاشید.



 

در بخش دوم به بررسی اقتصاد روسیه پس از انقلاب می پردازیم. این سوال باید مورد بررسی قرار بگیرد که آیا انقلاب روسیه تأثیر مثبتی روی اقتصاد داشته یا خیر.
 
اولین نکته این است که با توجه به از بین رفتن بازارهای اقتصادی روسیه تورم رو به فزونی گذاشت. در واقع در آن دوره اقتصاد روسیه یک ابر تورم را تجربه می کند. تجربه ایی که تا سال 1998 و با ظهور آنفلوآنزای روسی تکرار نشد. بنابراین می توان گفت در کوتاه مدت اتفاق خوشایندی در روسیه نیفتاده بود.
 
دومین مشخصه اقتصاد پس از انقلاب روسیه انحصار دولتی در بخش اقتصاد بود به این ترتیب که دولت تمامی صنایع بزرگ استراتژیک، بانکها و تجارت خارجی را در انحصار خود در آورد. حتی کشاورزان مازاد تولید خود را نمی توانستند در بازار ارائه کنند. که می توان گفت این سطح از دخالت دولت نتایج مناسبی در بر نخواهد داشت. در واقع این حالت حد اعلای اقتصاد کنزینی است که اعلام می کند دولت باید در تمام امور دخالت کند.

سومین فاکتور اقتصاد پس از انقلاب کاهش تولید سرانه در بخش های مختلف است. البته بین سالهای 1914 تا 1917 به واسطه جنگ بعضی صنایع سنگین و خدمات نظامی رشد بالایی داشتند که بعد از انقلاب این صنایع کارایی خود را از دست دادند و بعد از انقلاب به جز سالهای 1950 تا 1970 به طور کلی ما روند نزولی تولید سرانه مشاهده می کنیم.
 
چهارمین ویژگی این دوران اثر شوک های برونزا است. شوروی هزینه های بسیاری را از جمله هزینه های جنگ و نارضایتی پرولتاریا از دوران قبل از انقلاب به ارث برده بود. علاوه بر آن قحطی 1919 نیز شوک بزرگی به اقتصاد روسیه وارد کرد.
 
یک نکته مهم در مورد اقتصاد شوروی عدم همسویی رهبران شوروی در سیاست های اقتصادی است. در حالی که در دوران رومانف ها تزارها یک برنامه اقتصادی –چه درست چه غلط- را که در زمان تزار قبلی در حال انجام بود را ادامه می داد و در 90 درصد موارد همسویی در عملکرد تزارها مشاهده می شد در دوران شوروی عدم همسویی سیاست های اقتصادی مشاهده می شود. برای مثال در ابتدا کمونیسم جنگی در حال اجرا بود ولی بعد لنین برنامه نپ را به اجرا گذاشت تا سرعت سود آوری بنگاه ها را افزایش دهد که این سیاست در دوران استالین متوقف شد و اولین برنامه توسعه پنجساله آغاز گردید.
 
مزایایی اقتصادی روسیه بعد از انقلاب را می توان به شرح ذیل بیان نمود:
 
اولین نکته کنترل تورم در بلند مدت بود. یعنی با وجود آنکه در ابتدای امر تورم به شدت افزایش یافته بود ولی با برنامه های مختلف اقتصادی که رهبران روسیه در دوره های مختلف اجرا کردند توانستند تورم را کنترل نمایند. دومین نکته کاهش نرخ بیکاری است که در دوران شوروی به پایین ترین حد خود رسیده بود. و سومین مورد کاهش زمان رکود در سیکل های تجاری مختلف می باشد.
 
اما دیگر نکات منفی اقتصاد شوروی می توان به عدم تولید بهینه، عدم توازن در بخش های مختلف اقتصادی، عدم اجرای درست برنامه ریزی بلند مدت، عدم تطابق سیاست های اقتصادی با ساختار اقتصادی شوروی، توسعه بازار سیاه، عدم افزایش کیفیت کالاهای مصرفی داخلی، عدم تمایل فعالان اقتصادی به شفاف سازی در پتانسیل تولید را نام برد.
 
سخنران دوم خانم دکتر زوتووا استاد دانشگاه آزاد تهران شمال بودند. موضوع ایشان انقلاب اکتبر و فرهنگ روسیه بود که متن سخنان ایشان به شرح زیر می باشد.
 
امروز بعد از 100 سال می توان ادعا کرد که اتفاقات سال 1917 روسیه فاکتورهایی تعیین کننده در قرن 20 در سراسر جهان بود که زمینه ساز ایجاد جهانی دو قطبی گردید. این انقلاب همچنین تاثیر (مثبت و منفی) عمیقی بر روی فرهنگ روسیه داشت و آن را از "پلورالیسم هنری" به سمت "اتحاد و یکپارچگی" سوق داد که اندیشمندان آن را "فرهنگ شوروی" می نامند.
 
روسیه قرن بیستم را با سیستم آموزشی سه پله ای ابتدایی، متوسطه و آموزش عالی آغاز کرد. در آن زمان سطح سواد مردم بسیار پایین بود به طوریکه در سال 1897 فقط 21 درصد مردم خواندن و نوشتن می دانستند و در سال 1917 این تعداد، رقمی حدود 30 درصد بود. تمام این ها در حالی بود که سطح آموزش در رده های بالای علمی بسیار عالی بوده است. شروع قرن 20 همچنین با گسترش صنعت چاپ در روسیه پیوند خورده است. در 17 اکتبر 1905 آزادی مطبوعات اعلام شد و دست روزنامه ها و نشریات برای انتشار مطالب انتقادی بازتر شد، گرچه هنوز هم موارد حساس قابلیت پیگرد دادگاهی را به عنوان "پروپاگاندای ضد دولتی" داشتند، اما در مجموع شرایط بهتر شده بود به طوریکه در سال 1913، بیش از 1000 روزنامه و 1263 مجله در سراسر روسیه چاپ می شد. از نظر تعداد کتاب های منتشر شده نیز، بعد از کشورهای آلمان و ژاپن، رتبه سوم جهان را داشت. از نظر علمی هم پیشرفت روسیه قابل توجه بوده و در سال 1904 ایوان پتروویچ پاولوف اولین جایزه نوبل دارو و فیزیولوژی را کسب کرد.
 
ادبیات روسیه نیز در آن زمان از پیشرفت های قابل توجهی برخوردار بود و آثار هنرمندان رئالیست همچون تولستوی، چخوف، بونین و ... بسیار مشهور بودند. پس از آنان نیز مدرنیست ها و سپس سمبولیست ها از خود آثاری فاخر به جا گذاشتند. مدرنیست ها سعی در زدودن گذشته و نوگرایی داشته و سمبولیست ها به دنبال دنیایی جدا از دنیای خشن و بی رحم آن زمان روسیه بودند. آکمئیست ها (گومیلیوف، گورودتسکی و ...) و فوتورسیت ها (مایاکوفسکی، خلبنیکوف و ...) مکاتبی بودند که در ادامه این جریان ها در روسیه شاهد آن بودیم. بعد از آنان شاهد امپرسیونیست ها هستیم.
 
انقلاب فرهنگی بلشویک ها این مسئله را تغییر داده و مبتنی بر نیازهای آن دوره آنان که شامل اقتصاد برنامه ریزی شده و توزیع مشترک کالا بود. فرهنگ به گونه ای سوق داده شد که نشان دهد سیستم جدید برتر است و ضعف های سیستم قبلی را نشان دهد. بلشویک ها اصرار داشتند که نشان دهند این انقلاب به نفع مردم انجام  شده است. آنان در اولین مراحل شروع به حذف ناعدالتی های مشهود در جامعه کرده، زنان را به عرصه اجتماعی پذیرفته مراکز درمانی و خدماتی رایگان زیادی را تاسیس، بیمه اجتماعی را راه اندازی و ساعت کاری کارگران را به 8 ساعت محدود کردند. تقویم روسیه در فوریه 1918 به تقویم گریگوری تغییر یافت. سیاست سانسور پس از آن در پیش گرفته شد و بسیاری از آثار کلاسیک روسی ویرایش و بازنویسی شدند. فیلم های قدیمی ممنوعه اعلام شده و در کل بسیاری از نشانه های قدیم حذف گردیدند.



 
تمام خدمات آموزشی در سراسر کشور بسیج شدند تا اندیشه های سوسیالیستی شوروی را تبلیغ کرده و جامعه را به سمت آن سوق دهند. از دیگر دستاوردهای شوروی سوادآموزی همگانی به مردم بود. با تشکلی کمیسیون فوق العاده مبارزه با بی سوادی بیش از 99 درصد مردم آن توانایی خواندن و نوشتن را داشتند. طی سال های 1920 تا 1940 تقریبا 50 میلیون نفر آموزش داده شدند. در مدارس تعداد دانش آموزان به 3 میلیون نفر رسیده و اوضاع دانشگاه ها دستخوش تغییرات بسیار گشت و تعداد دانشگاه های روسیه به 2.5 برابر رسید و کمک هزینه تحصیلی و ... در جهت کمک به اقشار پایین دست از جمله دهقانان و کارگران برای کمک به تحصیل آنان دایر گشت. هزاران استاد جدید تربیت شده و جامعه به سمت تحصیلات عادی سوق داده شد.
 
آنطور که گفته می شود به غیر از دانشمندان و کارگران، سایر دانش آموختگان و اندیشمندان به عنوان تهدیداتی علیه شوروی دیده شده که دائما زیر نظر هستند. در نتیجه این شرایط سخت، بسیاری از آنان از کشور گریختند.
 
در ادبیات هم سبک های ادبی جدید ظهور کردند و در راستای باورهای سوسیالیستی به کار گرفته شدند. هنر و تئاتر نیز در این راه به خدمت گرفته شدند. هجو هایی علیه دشمنان داخلی و خارجی سروده شده و در مدح فرماندهان و رؤسای حزب نیز شعر سروده شد.
 
حتی معماری، صنایع دستی، عکاسی و سینما نیز در زمان شوروی تغییر پیدا کرد و در سال 1919 مدرسه سینماگرافی مسکو راه اندازی گردید تا در این زمینه فرهنگ سازی کرده و ابزاری برای تبلیغ سیاست های شوروی باشد.
 
کلیساها در این بین بیشترین ضربه را متحمل شدند. توسط حکم دولتی اکثر کلیساها بسته شده، کشیش های آن تحت تعقیب قرار گرفته و باورهای مسیحیت و ... همگی توسط ابزارهای فرهنگی ای که قبلا به آن ها اشاره شد، مورد تاخت و تاز قرار گرفت تا اعتقاد به مسیحیت ارتدکس در میان مردم کاهش یابد.
 
سخنران آخر نشست، آقای دکتر جهانگیر کرمی بود که موضوع خود را با عنوان انقلاب اکتبر روسیه: ابعاد، تحولات و پیامدهابه بحث گذاشتند.
 
متن سخنان ایشان به شرح زیر است.

در ابتدا سوالاتی مهمی که در مورد انقلاب روسیه مطرح است مورد بررسی قرار می گیرد که این سوالات عبارتند از:
 
* چرا اهمیت این انقلاب فراتر از مرزهای روسیه رفت؟
* چرا طرفداران بسیاری در سطح جهان پیدا کرد؟
* چه نتایجی برای مردم روسیه داشت؟
* چرا در اوج قدرت جهانی فروپاشید؟
* چه درس هایی می توان از آن گرفت؟
 
در قسمت بعد به 6 انقلاب های بزرگ جهان در سالهای مختلف اشاره می شود که سه مورد از این انقلاب ها در غرب و در اواخر قرن 17 و اوایل قرن 18 و سه مورد دیگر در قرن 20 ام و در منطقه پیرامونی رخ دادند. این انقلاب ها به شرح ذیل می باشند:
 
- انقلاب 1688انگلستان که منجر به دموکراسی پارلمانی و تبدیل شدن انگلستان به قدرت هژمون جهانی برای دو سده
- انقلاب 1776 آمریکا که باعث شد آمریکا از یک مستعره انگلستان تبدیل به قدرت هژمون جهانی از سال های 1870 تا 1945 شود.
- انقلاب 1789 فرانسه که باعث گسترش ایده جمهوری خواهی در جهان شد.
- انقلاب 1949 چین. چین ادعای هژمونی جهانی دارد و اقتصاد این کشور در سطح دوم قرار دارد
- انقلاب 1979 جمهوری اسلامی ایران که باعث استقلال ملی و تبدیل شدن به قدرت موثر منطقه ایی شد
- انقلاب 1917 روسیه که باعث تبدیل شدن روسیه به ابرقدرت دوم جهان شد
 
در قسمت بعد به ریشه های انقلاب روسیه پرداخته می شود که می توان ریشه های آن را در انقلاب دکابریست ها بعد از جنگ های ناپلئونی جستجو کرد که طی آن افسران روسی که به کشورهای اروپایی سفر کرده بودند با ایده های انقلاب فرانسه آشنا شده بودند و قصد داشتند آن ایده ها را در روسیه گسترش دهند. البته انقلاب دکابریست ها به خودی خود از اهمیت خاصی برخوردار نیست بلکه پیامدهای آن در فرهنگ، هنر و رمان روسیه  بسیار تأثیرگذار می باشد. علاوه براین جریان های اسلاوگرا، ناسیونالیستی ، مردم گرا، لیبرال و مشروطه طلبان در سده 19 در این امر دخالت داشتند. تمامی این جریان ها در جستجوی برقراری وضعیت بهتری بودند اما تعریف آنها از وضعیت بهتر متفاوت بود. مورد دیگر جنگ های کریمه بود که شکست بزرگی را به روسیه تزاری که تا دو قرن پیش هیچ شکست مهمی را تجربه نکرده بود به بار آورد. از جمله موارد دیگر شکست از ژاپن و انقلاب های مشروطه 1904 و 1905 و در نهایت جنگ جهانی اول را می توان دیگر ریشه های انقلاب اکتبر روسیه دانست.
 
مسئله مهم دیگری که باید مورد بررسی قرار گرفت این است که چرا با وجود آنکه اندیشه های فراوانی در روسیه وجود داشت چرا مارکسیست ها توانستند بر روسیه غلبه کنند؟
 
قبل از آن اشاره ایی به مارکس و بنیاد فکری وی می شود. مارکس تنها فردی است که جامع ترین دیدگاه را نسبت به نظام سرمایه داری دارد. او معتقد است که موتور متحرکه تاریخ ساختار طبقاتی است و آنچه که روند زندگی بشر از ابتدا یعنی کمون اولیه، برده داری، فئودالیسم، سرمایه داری و نظام های آینده به حرکت واداشته چیزی جز ساختار نظام طبقاتی نیست. مارکس در اوایل قرن نوزده می زیست که در این دوران جمعیت کارگران اروپا عظیمترین قشر جامعه بودند ولی این جمعیت از کوچکترین حقوقی برخوردار نبودند. قبل از این دوره کارگران در مزارع مشغول به کار بودند و به علت اینکه نمی توانستند در کنار هم جمع شوند امکان گفتگو را نداشتند ولی در زمان کار در صنایع آنها امکان تجمع و گفتگو و به طبع آن رسیدن به خودآگاهی را داشتند. لذا مارکس انقلاب کارگری را نه در روسیه که در اروپا پیش بینی کرد. زیرا که روسیه چه در زمان مارکس و حتی قبل از انقلاب یک جامعه دهقانی بود نه یک جامعه کارگری.
 
اما لنین در اواخر قرن 19 عقاید چپ پیدا کرد و به مارکسیسم گروید ولی مارکس را تفسیر کرد و مارکسیت اروپایی ظرفی ساخت که ساختار روسیه در آن جا شود و از ایده های موجود در اندیشه های مارکسیستی از جمله حزب پیشتاز استفاده نمود. لنین معتقد بود اگر تا رسیدن به جامعه کارگری و پس از آن خودآگاهی کارگران زمان بسیاری لازم است بنابراین لازم است یک حزب ساخته شود و این حزب به نیابت از کارگران مسئولیت را به عهده گرفته و کارگران را سازماندهی کرده و در کنار دهقانان و دیگر قشرهای زحمت کش دیکتاتوری پرولتاریا را به وجود آورد.
 
طبق اعتقادات مارکس در جامعه سوسیالیستی دولتی وجود نخواهد داشت و مردم در قالب سندیکاها با یکدیگر تعامل خواهند داشت و امنیت از طریق همین مردم به دست خواهد آمد. اما لنین معتقد بود مردم باید در ابتدا یک دولت یا یک دیکتاتوری را ایجاد کنند و بعد از آن انقلاب سوسیالیستی به وقوع بپیوندد.

 


مارکس معتقد است که موتور متحرکه تاریخ طبقات مسلط جامعه یعنی برده داران، فئودال ها و سرمایه داران بوده اند ولی نیروی عظیم کارگران روزی به نیروی عظیمی تبدیل خواهد شد که سیاست را حرکت در خواهد آورد. این جمله در زمان حال نیز صدق می کند ولی بایستی به جای کلمه کارگر از کلمه توده مردم استفاده نمود. نکته بسیار مهم در بررسی اعتقاد مارکس این است که وی اولین کسی است که به حاشیه ها توجه می کند به طوری که وی معتقد است حاشیه ها روزی در متن سیاست وارد خواهند شد و سیاست را به حرکت وا میدارند. اما لنین معتقد بود از طریق حزب و تشکیل یک دولت و هم پیمانی با دولت های پیرامون می توان بر سرمایه داری غلبه کرد به این معنی که به جای مقابله با سرمایه داری از داخل بایستی از پیرامون به آن حمله نمود.
 
یکی از مهمترین تئوری های لنین تئوری قومیت ها بود. انقلاب شوروی در کشوری رخ داده بود که متشکل از قومیت ها و ملیت های مختلفی بود و برای مدیریت آنها لازم بود چاره ایی اندیشه شود. زیرا که 90% این افراد در مناطقی همچون قفقاز می زیستند که اولا کارگر نبودند و ثانیا دغدغه اصلی آنها مسائل مذهبی، ملیتی و قومی بود. لنین برای حل این مسئله اعلام کرد که تمام این قومیت ها برای خود یک دولت تشیکیل دهند ولی فعالیت خود را در چارچوب جماهیر شوروی انجام دهند.
 
در بحث صدور انقلاب لنین معتقد بود به هر شکل ممکن انقلاب باید به هر قیمتی به کشورهای دیگر به خصوص به کشورهای جهان سوم صادر کرد. به همین دلیل در زمان لنین تلاش بسیاری برای صدور انقلاب و حمایت از کشورهای کمونیستی شد. اما با روی کار امدن استالین این ایده تغیر کرد زیرا استالین معتقد بود به جای گسترش و حمایت از انقلاب جهانی کمونیستی بایستی شوروی را چنان قدرتمند ساخت که به عنوان الگوی برای دیگر کشورها باشد. و اقدامات وی برای نوسازی شوروی باعث شد این کشور از رده پنجم قدرت به رده دوم برسد.
 
استالیزیسم یکی از ویژگی مهم این دوره است که به این معنی ایجاد اختناق در کشور و  از بین بردن تمام مخالفان بود. البته بخشی از ریشه های این پدیده در سطح جهانی به وجود امده است به این معنی که در دوره بین دو جنگ جهانی غلیان حس ناسیونالیستی در تمام کشورها مشاهده میشد و این غلیان در روسیه به استالینیزم انجامید. زیرا که در جنگ جهانی دوم استالین به جای استفاده از نمادهای کارگری از نمادهای ناسیونالیسمی استفاده نمود و مهمترین آن استفاده از عنوان جنگ بزرگ میهنی برای این نبرد بود.
 
در زمان خروشچف اصلاحاتی انجام شد و استالیزیسم کنار گذاشته شد و فضای سیاسی نسبتا بازتر شد.
 
دوران پرژنف اوج قدرت روسیه شوروی است. دوره همپایگی راهبردی و نفوذ جهانی است. در این دوران شوروی از لحاظ نظامی و ژئوپلتیک و حتی اقتصادی به اوج قدرت خود رسید
 
در این بخش به پیامدهای درونی این انقلاب پرداخته می شود.
 
دوره 1917 تا 1954 که دوره لنین و استالین است دوره بسیار سختی است زیرا که عوامل مختلفی همچون جنگ جهانی اول، انقلاب، جنگ داخلی، سیاست استالین و در نهایت جنگ جهانی دوم شرایط بسیار سختی را حاکم نمود. اما از 1955 تا 1980 وضعیت اقتصادی بهبود پیدا می کند که این خود چند جنبه از جمله عدالت فراگیر، نظام آموزشی گسترده، نظام توزیع و اشتغال کامل را شامل می شود. با این حال توزیع گسترده فقر در همه جا مشاهده می شد و علت آن تولید ناخالص کم، درآمد سرانه پایین بود که باعث شده بود توزیع ثروت انجام نشود. از جمله نکات حائز اهمیت در این دوره تشکیل یک طبقه از بروکرات ها و کارمندان بود که از یک سری امکانات خارج از دسترس مردم استفاده می کردند. علاوه بر این در این دوره یک مرکز-پیرامون تشکیل شد. بدین معنی که مراکز صنعتی در مکان های معدودی همچون روسیه و بلاروس و اوکراین بود و مراکز کشاورزی در آسیای مرکزی و قفقاز بود که خود منجر به مبادله نابرابر شد.
 
مبحث بعدی بررسی علت فروپاشی روسیه در زمان گورباچف بود. یکی از دلایل وضعیت فاجعه آمیز اقتصادی در دوران برژنف بود به طوری که روسیه ایی که در 1960 بزرگترین صادر کننده غلات بود در سال 1980 به بزرگترین وارد کننده آن تبدیل شد. نکته بعد مرگ و میر زیاد بین سران اولیه انقلاب به علت سن بالای آنها بود که همه این عوامل اصلاحات در روسیه را ناگزیر می نمود.
 
گورباچف در این دوره سه سیاست مختلف پروستریکا (بازسازی اقتصادی)، گلاسنوس (ایجاد فضای باز سیاسی) و ایجاد خانه مشترک اروپایی و انحلال پیمان ورشو را به اجرا گذاشت که منجر به اعتراض نظامیان و بروز کودتا به سرکردگی یلتسین شد.  
 
تصمیم یلتسین برای دوره بعد از شوروی تشکیل جامعه کشورهای همسو به جای اتحاد جماهیر شوروی بود اما در این دوره فروپاشی رخ داد. این فروپاشی جنبه های مختلفی دارد.
 
* فروپاشی نظام استبدادی چند ملیتی بود زیرا که شوروی یک کشور چند ملیتی بود
* کنار گذاشتن ایدئولوژی مارکسیستی- کمونیستی
* از بین رفتن یکی از قطب های نظام دوقطبی و تبدیل شدن آن یه یکی از چند قدرت برتر جهان
 
عوامل فروپاشی مبحث بعدی است که به آن پرداخته می شود.
 
اولین نکته بحث ملیت ها است چرا که سالها قبل در 1919 تمامی امپراتوری های بزرگ جهان ازجمله انگلستان، لهستان، عثمانی به پایان برسند زیرا که عصر امپراتوری ها به پایان رسیده بود ولی ایدئولوژی باعث شد امپراتوری روسیه پابرجا بماند. و این نوع حکومت در پایان سال 1991 دیگر کارکردی نداشت.
 
نکته بعدی اقتصاد دولتی و ناکارآمدی در رقابت پذیری بین المللی است. زیرا که اقتصاد دولتی برای ابتدای کار مفید بود ولی در بلند مدت جوابگوی نیازهای داخلی نبود.
 
بحث بعدی بحث توسعه است. توسعه در روسیه از دوران پتر تا شوروی دولتی بوده و هیچ گاه بنگاه خصوصی شکل نگرفته بود. همین باعث شد که توسعه به جای اینکه عامل قدرت جامعه باشد عامل قدرت دولت بود. زیرا نکته مهم این است که در عین حالی که دولت قدرتمند است جامعه نیز باید قدرتمند باشد زیرا در هنگام رشد اقتصادی در جهان کشور نمی تواند همپای رشد اقتصادی در جهان پیش برود زیرا که این امر بایستی در قدرت بخش خصوصی است نه در دست دولت.
 
نکته مهم دیگر هزینه های بالای داخلی و خارجی است. به طور کلی دیکتاتوری پرهزینه است زیرا که هزینه های بسیاری را برای راضی نگه داشتن مردم، دیگر اقشار بایستی پرداخته شود. در روسیه هزینه های آموزش و پرورش، بیمه و دیگر بخش ها بسیار بالا بوده است و علاوه براین فشار بین المللی در یک محیط رقابتی جهانی بود.
 
بحث نهایی مدیریت اصلاحات بود. در حالی که اصلاحات در روسیه ناگزیر بود اما این روند در روسیه دیر انجام شد. اصلاحات در چین با موفقیت انجام شد زیرا که به موقع و به تدریج انجام شد و اشتباهات مدیریتی در چین بسیار کم بود در حالی که در روسیه اشتباهات مدیریتی فاحشی انجام شد. یکی از این اشتباهات خلع سلاح کردن همزمان حزب، کا گ ب و ارتش توسط آقای گورباچف بود.
 


تهیه و تنظیم گزارش: هاجر جرست، دانشجوی کارشناسی ارشد مطالعات روسیه، داشگاه تهران

 
کد مطلب: 3439