وقار سینمای روسیه از دیروز تا امروز

تاریخ انتشار : دوشنبه ۲۴ خرداد ۱۳۹۵ ساعت ۱۷:۵۶
Share/Save/Bookmark
 
ولادیمیر پوتین، رئیس جمهور روسیه سال 2016 را سال سینمای روسیه اعلام کرده است. به همین مناسبت در این گزارش نگاهی داریم به تاریخچه سینمای این کشور، سینمایی که بر اساس فیلم های مستند غیرداستانی پا گرفت و توانست در همین موضوع به آمار فروش باورنکرنی دست یابد. گرچه سینمای روسیه بعد از انقلاب اکتبر در چنبره افکار حزب حاکم به لحاظ کیفیت فنی رشد داشت، اما از نظر محبوبیت افت کرد. این سینما بعد از فروپاشی شوروی به هرج و مرجی گرفتار آمد که هم کیفیت را از دست داد و هم محبوبیت را و هنوز نتوانسته از ضربات آن دوران کمر راست کند. ...
 
ایراس: ولادیمیر پوتین، رئیس جمهور روسیه سال 2016 را سال سینمای روسیه اعلام کرده است. به همین مناسبت در این گزارش نگاهی داریم به تاریخچه سینمای این کشور، سینمایی که بر اساس فیلم های مستند غیرداستانی پا گرفت و توانست در همین موضوع به آمار فروش باورنکرنی دست یابد. گرچه سینمای روسیه بعد از انقلاب اکتبر در چنبره افکار حزب حاکم به لحاظ کیفیت فنی رشد داشت، اما از نظر محبوبیت افت کرد.

این سینما بعد از فروپاشی شوروی به هرج و مرجی گرفتار آمد که هم کیفیت را از دست داد و هم محبوبیت را و هنوز نتوانسته از ضربات آن دوران کمر راست کند.
 
سینمای روسیه
نخستین فیلم سینما در 16 می 1896 در پیتربورگ به نمایش گذاشته شد. از سال های 1900 تا 1918 سینما در شهرهای مختلف امپراتوری روسیه از جمله مسکو، کی­یف، اودسا، نیژنی نووگوراد، باکو، تفلیس و یکاترینبورگ توسعه می یافت، با این وجود در آن دوران از فیلم های خارجی استقبال بیشتری می شد.

الکساندر خانژونکوف را می توان بنیانگذار صنعت سینمایی روسیه بشمار آورد. او در سال 1911 نخستین فیلم کامل خود را در مورد دفاع از شهر سواستوپل، با همکاری گانچاروف ساخت. همچنین در سال 1912 نخستین انیمیشن او با کمک ولادیسلاو استارویچ ساخته شد. در آغاز سال 1912 درآمد استودیوی خانژونکوف به 500 هزار روبل رسیده بود. او در بهار 1917 به کریمه رفته و یک شرکت سینمایی را در یالتا تاسیس کرد.

سینمای روسیه قبل از انقلاب اکتبر را می توان سینمایی دانست که کمتر به داستان پردازی اختصاص یافته و جنبه مستند آن بر وجه قصه گویی آن ارجح بود. پس از انقلاب نیز دست اندرکاران حکومت توقع داشتند دوربین سینما در جهت ایدئولوژی حاکم کار کند. به عبارت دیگر گرچه صنعت فیلم شوروی در 1919 ملی شد، اما نارضایتی مقامات از این رسانه به خاطر انتظارات سیاسی خود، بیشتر از رضایت آنها از دستاوردهای آن بود. آنها به سینمایی امید بسته بودند که به توده ها آموزش دهد و آنها را به طرف اهداف حزب برانگیزاند و سینما نیز مانند سایر هنرها در کنترل حزب و دولت قرار گرفت.

مبتکران بزرگی چون ایزنشتاین که به طور کامل از انقلاب سوسیالیستی اکتبر تبعیت می کردند، می توانستند این کار برجسته را بخوبی انجام دهند. اما مهر اصلی فرمالیسم نیز بر آنها نهاد شده بود. آنها سپس به طور متناوب یا خاموش می شدند و یا مجبور به توافقی رقت بار می گشتند.

در آن زمان ایده ساخت فیلم های «کارگری» نتوانست موفق شود، زیرا چه بسا فیلم هایی که به صورت نظری و نوشتاری به «سینمای انقلابی» متعلق بودند و بسیار خوب به نظر می آمدند، اما در عمل تنها موجب خمیازه کشیدن کارگران می شدند.

راه حل کشورهای سرمایه داری این بود که «بگذارید تا بازار تصمیم بگیرد». این یک انتخاب واقعی در روسیه شوروی نبود تا چه رسد به روسیه استالین در ابتدای دهه 1930، اما جای تعجب نیست که یک اشاره مثبت به نیاز برای سرگرمی، یعنی برآوردن یکی از نیازهای بازار، مشخص کننده دوران استالین بود. یعنی آن هنگامی که اعمال محدودیت برای یک سینمای کارگری در دوران «انقلاب فرهنگی» (1932-1928) کنار گذاشته شد و اظهارات آندری زادانوف در مورد تلفیق وقایع عادی و روزمره زندگی با قهرمان پروری در ادبیات همچنان که در مورد فیلم هم مطرح است، در افکار بوریس شومیاتسکی که خواستار «سینمایی برای میلیون ها بیننده» (که عنوان کتاب و اعلامیه وی است) بود، نیز تجلی پیدا کرد.

در دهه 1930 سینمای موفق از آن کارگردانانی بود که فیلم های خود را با صراحت برای سرگرمی ساخته بودند و ماموران سانسور نیز از نظر سیاسی آنها را تایید می کردند. یکی از فیلم های حماسی تمثیلی که حتی امروزه نیز محبوب عامه است، فیلم «برادران واسیلیف» اثر چاپایف (1934) بود که با تقلیدی از نوع هالیوود در مراحل و ویژگی های فیلم کمدی، حماسی و احساسی ساخته شد. این فیلم در مورد جنگ داخلی روسیه بود که «سفیدهای شرور» را علیه «سرخ ها» به مبارزه وا می داشت. همانطور که مویرا راچفورد می گوید، مجموعه فیلم های کمدی و ملودرام موزیکال گریگوری الکساندروف، «آدم های شاد» (1934)، «سیرک» (1936)، «ولگا، ولگا» (1938) و «راه درخشان» (1940) همه فیلم های موفقی بودند.

این فیلم ها با قهرمانان جذاب و زیبا در فیلم، شیرین کاری های دیدنی و آوازهای خنده آور، گریزی سرگرم کننده و خوشایند بود، دقیقا نظیر کمدی های موزیکال و ابلهانه ای که آمریکایی ها را از افسردگی دور می کرد. البته آنچه در فیلم است با واقعیات زندگی شوروی تفاوت داشت. واقعیت شوروی کشنده بود. این فیلم ها دقیقا پس از ترس و وحشت های اشتراکی کردن اجباری و در میان وحشتی عظیم که میلیون ها نفر اعدام شدند یا به اردوگاه ها و تبعیدگاه ها فرستاده شدند، به اکران درآمدند. در آن زمان استالین گفته بود: «زندگی بهتر و شادتر شده است.» و لذا فیلم سازان شوروی مجبور بودند فیلم های ضد واقعیت و خوشحال کننده بسازند. این ترکیب رعب آور و نامعقول در روند تولید فیلم وجود داشت، روندی که در آن استالین خود سانسورچی بزرگ و مدیر تولید تمام و کمال کار به شمار می رفت.

«ولگا، ولگا» طبق دستور استالین ساخته شد و مورد علاقه وی بود. سایه استالین به طرق دیگر نیز بر فیلم ها افکنده شده بود.

هنگامی که در 1940 قرار بود جوایز داده شود، استالین فیلم «والس بزرگ» را دید و می گویند وی با خشونت لیست نامزدها را خط زد و گفت: «وقتی آنها یاد گرفتند مثل آمریکایی ها کار کنند، آن وقت مدال خواهند گرفت».

داستان های مشابهی از دخالت جاه طلبانه استالین در فیلم ها نقل می کنند. دیمیتری و ولادیمیر شلاپنتوخ نیز در بررسی خود در «هنر فیلمسازی شوروی در 1991-1918» می گویند همه این گزارش ها بر اساس افشاگری های دوران گلاسنوست گورباچف است، یعنی هنگامی که فیلمسازان قدیمی تر شوروی خاطرات و یادداشت های مربوط به تولید فیلم و سایر مطالب مربوط را که از آرشیوهای محدود شده سابق بیرون آمده بود، چاپ کردند.

آیا هنر فیلمسازی استالینی خود یک تناقض نبود؟ آیا تبلیغات فیلم آنچه را که روی می داد بهتر تشریح نمی کرد؟ ضد و نقیض ها بسیار فراوان است. میخاییل گورباچف در اوایل دهه 1950 به عنوان دانشجوی دانشگاه دولتی مسکو فیلم «قزاق های کوبان» (1949) ساخته ایوان پیریف را بیانگر زندگی خوب و محبت آمیز در مزارع اشتراکی ها می دید. اما وی که خود محصولی از این مزارع اشتراکی بود زیر لب شکایت می کرد که ابدا اینطور نبوده است. مطالعه واکنش های روستایی به این فیلم حاکی از این بود که آنها از تجسم تصاویر ایده آل خود، خشنود بودند. تبلیغات؟ بله اما همچنین شاهدی برای قدرت فیلم، حتی فیلم استالینیستی برای فریفتن و فرار از واقعیت و در این مورد فرار از زندگی سخت و دشوار مزارع اشتراکی در سرزمینی غارت شده در جنگ بود.

این جنگ همانطور که به نام «جنگ میهنی اتحاد شوروی» شناخته شده بود، ساخت فیلم هایی را موجب شد که بدون شک تبلیغاتی باشند. اما در حدود استالینیستی، کیفیت آن متفاوت بود و در میان آنها از نیایش های سنگین تا قهرمانی های میهن پرستانه گذشته روسیه، وجود داشت. این فیلم های تصنعی به ظاهر زیبا و فریبنده مانند «کوتوزوف» اثر ولادیمیر پتروف (1994) در آن زمان هدفی به دنبال داشت اما امروزه تقریبا غیرقابل دیدن هستند. از سوی دیگر یادگارهای ویران کننده رنج های دوران وحشیگری نازی ها بود که در آن زمان مخاطبان غربی را تکان داد و تاکنون نیز قدرتمند بجا مانده است. از میان آنها «رنگین کمان» اثر مارک دونسکوی (1944) جایزه ای را به خود اختصاص داد و سپس ایزنشتاین بود که در دو شاهکار خود «الکساندر نفسکی» (1938) و «ایوان مخوف» (بخش 1و2، 1944،1945) به میهن پرستی که دوران جنگ را معرفی می کرد، معروف شد.

در اینجا تبلیغات و ضد تبلیغات وجود دارد، یعنی دولت با اختناق در هنر و در مقابل فیلمسازان با تلاش برای تنفس در این اختناق دامنه تبلیغات و ضد تبلیغات را گسترش می دهد. این تضاد در دوران استالین و پس از وی همچنان تداوم داشت ولی آخرین سال های حکومت استالین بدترین دوران برای صنعت فیلمسازی شوروی بود چرا که در بی بصیرتی مطلق غرق شده بود. از 1946 تا 1953 سالانه تنها پانزده فیلم در استودیوهای فیلمسازی شوروی ساخته شد. پس از مرگ مستبد، اختناق بجا ماند اما فشار کمتر شد.

اختناق در سینمای شوروی بجا ماند. در حقیقت گرچه هیچ کس آن را بدین ترتیب تشریح نکرده است. سه دهه پس از مرگ استالین را شاید بتوان سال های طلایی سینمای شوروی نامید. توسعه و کمال رو به رشد جامعه شوروی، تنوع موضوعی و غنای احساسی را به وجود آورد که در دوران پیشین سینمای شوروی دیده نشده بود. در اینجا تنها از پیشرفت فیلم هایی در مورد جنگ جهانی دوم که غربی ها به خاطر پیام های ضد جنگی، آنها را می ستودند، نظیر «لک لک ها به خانه باز می گردند» اثر میخاییل کالاتوزوف (1957)، «تصنیف یک سرباز» اثر گریگوری چوخرای (1959) و «تقدیر یک مرده» اثر سرگی باندارچوک (1959)، سخن نمی گوییم چرا که اینها تنها به دلیل تجسم و به تصویر در آوردن رنج ها و مقاومت های شوروی طی جنگ ستایش می شوند. اینها همچنین در میان کلیشه های جنگ سرد در مورد شوروی، یادآور خوبی از انگیزه های انسانی بودند که در ورای دستورات و حکم های سیاسی «پولیتبورو» در جریان بودند. (صرف نظر از این که چنین فیلم هایی نیز خود توسط پولیتبورو دیکته می شد). چنین فیلم هایی شاید امروزه هم مورد تایید و تصدیق واقع شود اما در ردیف مجموعه فیلم های تکان دهنده ای نظیر فیلم های آندری تارکوفسکی در دهه 1960 و 1970 یا فیلم سورئالیستی «سایه های نیاکان فراموش شده» اثر سرگی پارودژانوف (1964) و فیلم «پیروسمانیا» اثر جورجی شنگلایا قرار نمی گیرد.

در سال های دهه 50 و بعد از مرگ استالین، کارگردانان با کار در محدوده مجازی که تنها با محدودیت زدایی خروشف امکان پذیر بود، فیلم هایی تهیه کردند که اغلب به طور آشکار به زبانی که از رئالیسم سوسیالیستی بسیار فاصله داشت، دارای تمرکزی مذهبی بود. افرادی نظیر الکساندر سوکوروف، کونچالوفسکی، الم کلیموف، کیرامورتوا و الکسی گرمن، با مامورین سانسور مبارزه کردند تا موضوعات روزمره و یا تاریخی را از زوایای جدیدی بیان کنند. آنها اغلب هم برد داشتند و هم باخت. کار آنها به مرحله تولید رسید اما به دلایل کاغذبازی های اداری و مستبدانه به مرحله توزیع و پخش نرسید، تنها در قفسه ها بایگانی شدند و فقط در سال های گلاسنوست آزاد شدند.

افراد دیگری نیز بودند که فیلم هایی را به صحنه آوردند. این فیلم ها  لطیف و دیدنی بودند و نباید تصور کرد که فیلم های بیهوده ای بودند که مورد پذیرش رسمی قرار گرفته بودند. دوران رکورد بیست ساله برژنف و جانشینان وی یعنی آندری پوف و چرنینکو در دوران گورباچف به کنار گذاشته شد.

این دگرگونی و انتقال در سینمای شوروی نیز انعکاس یافت. در واقع سینما در مقایسه با دیگر هنرها کمتر دچار رکود شد، از آن جمله می توان به طنزهایی در مورد آداب و رسوم شوروی اشاره کرد که «کاراژ» اثر الدرریازانف (1980)، «کوهستان آبی» اثر الدار شنگلایا (1985)، «مترسک» اثر رولان بیکوف (1984) از آن جمله محسوب می شوند. دنیای موحش انتقامجویی نوجوانی در «مترسک» اثر بیکوف و زندگی اصیل و سنتی روسی توسط نیکیتا میخالکوف در فیلم «آبلاموف» (1980) به تصویر در می آیند.

پیچیدگی ها و اندوه زندگی روزمره مردم شوروی با همدردی و توجهی کنایه آمیز توسط گئورگی دانلیا در فیلم «ماراتون پاییزی» (1980) و یولی رایزمان در فیلم «زندگی خصوصی» (1982) مطرح می شود.

تمامی این دوران توطئه و دسیسه چینی در شوروی باید مورد توجه منتقدین فیلم شوروی قرار گیرد. در عین حال مورخین و منتقدین فیلم باید به دوران بی نظمی و آشفتگی جامعه و سیاست در دوران گلاسنوست توجه کنند. آنها باید به این نکته توجه کنند که درخواست رفع مطلق سانسور و تردد هرگونه ممنوعیت سیاسی، اخلاقی و جنسی ممکن است به معنای بازگشت افراد بی هویت و نابودی آرمان ها در سینما باشد.

آخرین تناقض بزرگ در سینمای شوروی در سال های پایانی آن رخ داد. آزادی مطلقی که رژیم گورباچف به هنرمندان خلاق ارزانی داشت، مطابق با عهد و پیمان آنها نبود. فیلم های خاص بویژه «توبه» اثر تنگیز ابولادزه (1984 که در 1986آزاد شد)، «ورای کوچک» (1988) ساخته واسیلی پیچول، «تاکسی های آبی» (1990) ساخته پاول لانگین، موفقیت های تجاری بسیاری در غرب به دست آورد. اما واضح بود که (البته نه در مقایسه با گذشته) دلایل این موفقیت بیشتر در مورد آنچه این فیلم ها می گفتند و چگونگی گفتار آنها و نیز میوه های ممنوعه ای بود که ارائه می کردند و ارتباط چندانی با شایستگی خلاقیت ویژه آنها نداشت. ابولادزه در ملودرام های جامعه شناسانه خود، حکومت استبدادی را در تصاویری بسیار استعاری معرفی می کرد در حالی که پیچول و لانگین، خشونت ها و چهره های زشت زندگی معمول شوروی بویژه در میان جوانان را به انتقاد می گرفتند.

گلاسنوست به معنای باز بودن درها به روی واردات فرهنگی بود و فیلم های خارجی صحنه های شوروی را پر کرد. عامه مردم و دست اندرکاران توزیع نیز آنها را ترجیح می دادند. آندری سمیرنوف، کارگردان در 1990 شکایت می کرد که شهرهای بسیاری وجود دارند که سالیان چندی فیلم های شوروی در آنجا به نمایش درنیامده اند. فیلم های شوروی، حیث گونه های جدید آن قابل رقابت با فیلم های با تکنولوژی پایین اما مهیج غرب نبودند.

آزادی های داده شده در دوران فضای باز سیاسی راه را برای بی بند و باری گشود و بعضی کارگردان ها تصور می کردند با زیر پا گذاشتن اصول اخلاقی سابق بتوانند در بازار خودی نشان بدهند.

برای بسیاری از کارگردانان شوروی این وضعیت به مثابه باروری فیلم های ممنوعه بود و عشق روس ها به تخیلات و طنز که روشی برای ایجاد تغییر در استانداردهای رسمی و قراردادی بود، به عنوان جوهر اساسی فیلمسازی درآمد. لاتون می گوید: «سینمای شوروی اکنون فهرست بلند و طولانی از واقعیت، خشونت و بدن های عریان به مردم ارائه می دهد».

یکی از فیلم های خاص این دوران جدید به نام «شهر صفر» اثر کارن شاه نظروف (1989) بود. فیلم «شهر صفر» تمام آن چیزی را که حکم کلی نبود، ارائه می کرد. این فیلم از طریق مجموعه ای از حوادث ضمنی ناپیوسته، پوچ و بی هدف و برخی خنده دار که اغلب آنها بسیار سنگین بودند، یک بروکراسی را به تصویر می کشد. فیلم های دیگر در این زمینه فیلم «عواقب تحسین زیبایی ها» (1990) اثر کیراموروتوف و فیلم «رز سیاه نشانه غم و رز قرمز نشانه عشق است» (1989) اثر سرگی سولووف است. این کارگردانان از خود راضی بودند و با خوشحالی قوانین کلی قدیمی را بی باکانه و بدون کنترل درهم می شکستند.
 
سینمای روسیه بعد از فروپاشی
بعد از فروپاشی شوروی، تمام سال های دهه 1990 سینمای روسیه در حال سقوط و رکود بود. از زمانی که در سال 1998 کشور ورشکسته اعلام گردید، کلا برای ساخت فیلم بودجه ای هزینه نکردند. به دلیل این مشکلات اقتصادی، استودیوهای فیلمبرداری بزرگ به چندین استودیوی کوچک تبدیل شدند. ولی گاهی فیلم هایی هم درست می شد که بازده مالی خوبی داشتند، فیلم هایی چون «آنکور هنوز آنکور» (1993)، «دزد» (1997)، کمدی «در خیابان دریباسف هوا خوب است» (1992).

یکی از فیلم هایی که بسیار مورد توجه قرار گرفت، فیلم «برادر» در سال 1997 بود. در سال های 2000 شرکت های زیادی باز شد که کارشان تولید فیلم و سریال های ارزان قیمت بود، سریال های زیادی چون «خیابان فانوس های شکسته». سریال های ملودرام زیادی تولید و خیلی از آنها جایگزین انواع وارداتی شد. از سال 2003 روسیه شروع کرد به تولید انیمیشن هایی که هم قابل رقابت با انیمیشن های غربی باشد و هم درآمدزا. دو انیمیشن های «ماشا و خرس» و «اسمشا ریکی» (دایره های خندان) فروش بسیار بالایی پیدا کردند. آنها انیمیشن هایی هستند که با بودجه کمی تولید شده و توانستند جایگاه جهانی پیدا کنند.

نخستین فیلم های سه بعدی در سال های 2007 ساخته شد، اما به دلیل مشکلات فنی فیلم هایی قوی بشمار نمی روند.  اما فیلم سه بعدی «بلکا و استرلکا، سگ های ستاره ای» در سال 2010 توانست به موفقیت دست یابد.

در سال 2011 بیش از 100 فیلم وارد بازار شد. در این میان کلیسای اورتودوکس روسیه نیز دست به ساخت فیلم زد و سه فیلم به نام های «جزیره 2006»، «پاپ» (پدر مقدس) در 2009 و «اردو» (لشگر خان) تولید کرد.

امروزه 95 درصد فیلم های سینمای روسیه بیشتر جنبه سرگرمی دارند. این همچنین شامل بیشتر فیلم ها و سریال ها که در تلویزیون پخش می شود، نیز هست. البته در روسیه فیلم های جدی نیز مانند «تک تیرانداز واراشیلوف» ، «در اوت سال 44»، «پروانه آهنین»، «جزیره» و غیره نیز تولید می شود.

در حال حاضر سینمای روسیه سازنده فیلم های متفاوتی در موضوعات مختلف است. کارن شاه نظروف، کارگردان معروف این کشور می گوید سینمای روسیه به دلیل نبودن بودجه و کادر هنوز شاکله خود را نگرفته است.

بیشتر فیلم های تولیدی نوعی تقلید از هالیوود، فرانسه و یا آلمان بشمار می روند. گرچه فیلم هایی با کیفیت خوب نیز وجود دارند که یادآور وقار سینمایی دوران شوروی باشند، اما افرادی چون نیکیتا میخالکوف، فئودور باندارچوک و تیمور بکمامبتف نتوانسته اند محبوبیت نسل قبلی را به دست آورده و چندان محبوب نیستند.

به گفته الکسی فدورچنکو، کارگردان معاصر روسیه، سطح دانش سینمایی روسیه نسبت به دوران شوروی سقوط کرده است. پاول لونگین، کارگردن و سناریست قدیمی، مشکل سینمای فعلی روسیه را نداشتن سناریست قوی می داند.
البته از سال 2010 به تدریج سینمای روسیه به طرف سینمای سنگین و روشنفکری حرکت کرده است، به طوری که می توان گفت تقریبا بازگشتی به دوران سینمای شوروی است. با این حال در سال های اخیر تعداد تماشاگران فیلم های روسی کاهش یافته است. کارشناسان دلیل این امر را بالا رفتن قیمت بلیت و رقابت بین استودیو های داخلی و خارجی می دانند.
 
----------
نویسنده: ایراس

 
کد مطلب: 1424