سیاست خارجی
سیاست های امنیتی و نظامی
جامعه و سیاست
اقتصاد و انرژی
سازمان های منطقه ای
تاریخ
فرهنگ و هنر


نسخه قابل چاپ

نسخه وب

داخلی » مقاله » سیاست خارجی

ایوان تیمافییِف

روی کار ماندن همراه با محوشدن از رادار؛ جایگزینی پنهان برای سیاست خارجی روسیه

ترجمه اختصاصی ایراس

۱۲ دی ۱۳۹۶ ساعت ۸:۵۶

ویژگی جنگ سرد جدید روسیه و غرب فقدان یک رویارویی ایدئولوژیک واضح است. این امر یک تفاوت اصولی نسبت به دوره دوقطبی است، یعنی زمانی که اتحاد جماهیر شوروی و ایالات متحده آمریکا مخالفان ایدئولوژیک و آشتی‌ناپذیری بودند. هر دو طرف، آموزه‌های ایدئولوژیک جهانی را به جهان عرضه کردند. ایدئولوژی به عنوان یک منبع مهم مشروعیت سیاست خارجی و بنیانی برای تحکیم متحدان و گسترش نفوذ آنها ایفای نقش کرده است. اما امروز وضع فرق کرده است.



ویژگی جنگ سرد جدید روسیه و غرب فقدان یک رویارویی ایدئولوژیک واضح است. این امر یک تفاوت اصولی نسبت به دوره دوقطبی است، یعنی زمانی که اتحاد جماهیر شوروی و ایالات متحده آمریکا مخالفان ایدئولوژیک و آشتی‌ناپذیری بودند. هر دو طرف، آموزه‌های ایدئولوژیک جهانی را به جهان عرضه کردند. ایدئولوژی به عنوان یک منبع مهم مشروعیت سیاست خارجی و بنیانی برای تحکیم متحدان و گسترش نفوذ آنها ایفای نقش کرده است. اما امروز وضع فرق کرده است.

 

غرب همچنان متکی به تئوری سیاسی لیبرال است. در فشار غرب بر روسیه، مؤلفه ایدئولوژیک کمافی السابق شدید است، اگرچه خیلی قدیمی شده و مستلزم به روزرسانی جدی است. از جانب روسیه هم، فرصتی برای ارائه جایگزین‌های ایدئولوژیکی قابل مقایسه با زمان شوروی وجود ندارد. همه این ها توهم رقابت پست مدرن را ایجاد می‌کنند، زمانی که ترکیبی از پراگماتیسم و ​​شبیه‌سازی پوپولیستی اندیشه‌ها در درجه اول اهمیت قرار می‌گیرند. با این حال، در واقع وضعیت متفاوت است. ایدئولوژی جنگ سرد جدید در حال نضج یافتن است و هنوز هم احساس می‌شود. این امر برای روسیه، تا حد زیادی به انتخاب راهبرد ایدئولوژیک آن بستگی دارد.

 

تقسیم ایدئولوژیکی قاطع در روابط روسیه و غرب، میراث «سده بیستم کوتاه» است. به خصوص روسیه شوروی در آن زمان (و سپس اتحاد جماهیر شوروی) شروع به مخالفت با محیط بورژوازی غرب کرد، یعنی فضایی که حامل یک ایدئولوژی بیگانه و شیوه‌ای از زندگی است که تثبیت آن ضرورت داشت و حالت ایده‌آل آن، به کیش خود درآوردن بود.

 

چنین چیزی هرگز در دوره امپراتوری اتفاق نیفتاده بود. روسیه با ائتلاف‌ها یا کشورهای غربی مجزا رقابت می‌کرد. اما در عین حال، یا حتما به رهبری دیگر ائتلاف‌ها می‌پرداخت، یا بخشی از آنها بود و یا برای آنکه دستش در جنگ با دیگران باز باشد به دنبال بی طرفی برخی از دولت ها بود. در طول چندین قرن، روسیه به طرز ماهرانه ای از مقابله با غرب که مجموعه ای مستحکم بود اجتناب می کرد. در این میان بخشی از گسل های ایدئولوژیک در درون آن وجود داشت. پس از انقلاب بزرگ فرانسه و در جربان قرن نوزدهم انقلابی، سن پیتربورگ حامی و طرفدار پیگیر و حتی رهبر خط مشیء محافظه‌کارانه بود. اگرچه روسیه برای «اروپا»ی مشروط، به عنوان یک دیگریِ مهم و قابل توجه بود، اما در عین حال، توانست بخش جدایی ناپذیری از سیاست و دیپلماسی اروپا باقی بماند.

 

پس از انقلاب اکتبر، وضعیت اساسا تغییر کرد. روسیه به عنوان تنها قدرت بزرگی که در آن رادیکال های چپ موفق به تصاحب قدرت و تمرکز بیشتر آن شدند، با اطمینان مدعی رهبری جنبش جهانی چپ شد. اقتدارگرایی و «قدرت نرم» آن فوق العاده بالا بود.

 

آنچه موجب این امر شد از آن‌رو بود که در طول سراسر قرن بیستم، مارکسیسم قوی‌ترین و یکی از تاثیرگذارترین نظریه‌های سیاسی در خود غرب و در کل جهان باقی ماند. با این حال، سوسیالیسم اروپایی به تدریج از نظر به‌روزشدن سرمایه‌داری با نیازهای چپ تکامل یافت، و ضمن به دست‌آوردن شکل‌های ملایم‌تر، در نهایت توسط مدل لیبرال دموکراتیک برگزیده شد.

 

موفقیت چنین گزینشی در دوران پساجنگ، ضربه سنگینی به جاه طلبی‌های جهانی اتحاد جماهیر شوروی وارد آورد. اتحاد شوروی بعید بود بتواند درمسیر سوسیالیسم اروپا گام بردارد. سوسیالیسم اروپا با ارائه دموکراسی و یک جایگزین واقعی پایه‌های حکومت شوروی را تهدید می‌کرد. دوران انعطاف ذوب شدن یخ‌ها و گردش محافظه‌کارانه برژنف هم به وضوح این روند را مشخص کرد. قیام مجارستان و بهار پراگ وجهه اتحاد جماهیر شوروی و رهبری آن را در میان چپ‌ها خدشه‌دار کرد. در آسیا اتحاد شوروی با متعرضی جدی یعنی با چین کمونیست مواجه شد. مائو با ارائه تفسیر جایگزینی از مارکسیسم اتحاد جماهیر شوروی را به امپریالیسم متهم کرد و قاطعیت خود را برای بکاربستن و استفاده از قدرت نشان داد. در سال 1969 ارتش شوروی شکست نیشدار و گزنده‌ای را بر ارتش چین در دامانسک وارد آورد. اما چین ناپایداری و زودگذربودن وحدت ایدئولوژیک بین‌المللی چپ  را در عرصه بین‌المللی نشان داد، و به این ترتیب، ضربه به مراتب سنگین‌تری بر پیکره اتحاد شوروی وارد آورد. در سطح ایدئولوژیک، اختلاف با چین کمونیست و از دست رفتن اعتبار شوروی در اروپای شرقی، بیشتر از فشارهای ایالات متحده امریکا برای پیشبرد ارزش‌های لیبرال به اتحاد جماهیر شوروی آسیب رسانده است.

 

در دهه 1970، احتضار طولانی سوسیالیسم شوروی آغاز شد. این دوره احتضار با انحطاط مدیریت اقتصاد، با عقب‌ماندگی در زمینه توسعه و رقابت فرساینده تسلیحاتی تشدید شد. باور به سوسیالیسم هم در میان نخبگان شوروی سست و متزلزل شد. ایدئولوژی در داخل کشور، به طور فزاینده‌ای به تقلیدی تبدیل شد که به تلفیق  انفجاری وقاحت و ناکامی می‌انجامید.

 

میخائیل گارباچف ​​تلاش کرد تا سیاست را از این خط‌سیر هلاکت‌بار بازگرداند. وی همزمان کوشید از مدار رویارویی با غرب خارج شده و به نوسازی اساسی پروژه سوسیالیستی شوروی بپردازد و آن را به سوسیالیسم اروپایی نزدیک‌تر نماید، وی سعی داشت در چارچوب مفهوم خانه مشترک اروپایی به همگرایی با اروپای غربی دست یافته و در نتیجه فرصتی برای مقابله با مسائل مبرم داخلی به دست آورد. حوالی سال 1988، گارباچف ​​موفق به دستیابی برخی از اهداف کلیدی شده بود، از جمله خروج از جنگ سرد بدون شکست، پایان دادن به مسابقه تسلیحاتی، حفظ برابری در روابط با غرب، آغاز نوسازی نظام سوسیالیستی، به دست آوردن وجهه و اعتبار اخلاقی عظیم. اما دیگر در سال 1989 تمام این اقدامات ضروری اما دیرهنگام، مجموعه‌ی وسیعی از تناقضاتی را منتشر کرد که سال‌ به سال روی هم انباشته شده بود. فروپاشی بلوک سوسیالیستی و خود اتحاد جماهیر شوروی فاجعه غیر منتظره، سریع و غیر قابل برگشت بود. جای تعجب ندارد که غرب یک پیروزی جدی و قانع کننده‌ای را به دست آورد. در عین حال، پای پیروزی غرب بر اتحاد جماهیر شوروی و بلوک شوروی مطرح بود، نه پیروزی غرب بر پروژه سوسیالیستی یا پیروزی غرب بر چنین ایده‌ی چپی.  

 

پس از پایان جنگ سرد، روسیه مدت زمانی طولانی در جستجوی هویت و ایدئولوژی جدید بود. جالب است که مواضع لیبرال‌ها هم در روسیه و هم در همه کشورهای بلوک شوروی سابق ضعیف بود. ناسیونالیسم در سرتاسر فضای گسترده پساکمونیستی، به طور مداوم پیروزی جدی و فزاینده‌ای به دست می‌آورد. اگر ناسیونالیسم در اروپای مرکزی و شرقی با نهادهای دموکراتیک جدید و دوره‌ای مشترک برای ادغام با اتحادیه اروپا و ناتو همراه شد، در فضای پساشوروی و در تلفیق با انحطاط نهادها ماهیت قومی بارزی به دست آورد. در بسیاری از موارد، روسیه به عنوان بخشی از «صفحه تاریک» تاریخ ملی معرفی می‌شد و روسوفوبیا (روس هراسی) به ابزار مناسبی برای متحدساختن و استحکام ملی تبدیل گردید.

 

تجربه روسیه در کل، در جریان روند ملی‌گرایانه پیش می‌رفت. لیبرالیسم در اینجا نسبتا سریع شکست خورد. در اینجا لیبرالیسم به دلیل پایگاه اجتماعی ضعیف، اصلاحات ناموفق، بحران اقتصادی شدید و ناامیدی عمومی نسبت به دستورالعمل‌های ایدئولوژیک لیبرالیسم مورد هدف قرار گرفت و ناکام ماند. برعکس، ملی‌گرایی ثابت کرد که جایگزین مناسبی برای متحدکردن یک جامعه ناامید و پراکنده است. این امر، بر میهن‌پرستی، استحکام در برابر تهدیدات مشترک امنیتی، تأکید بر استمرار و پیوستگی دوره‌های شوروی و امپراتوری، پایان‌دادن به انکار گذشته شوروی و سیاست خارجی مستقل متکی بود. رهبری ولادیمیر پوتین که مظهر خط سیر سیاسی نوینی بود، نقش مهمی در این رابطه ایفا کرد. احساس حیثیت از دست رفته به جامعه روسیه بازگشت. جامعه روسیه شروع به بازیافتن هویت ملی جدیدی کرد.  

 

به نظر می رسید که همه اینها روسیه را به سنت دوران امپراتوری بازگرداند، زمانی که کشور به ایفای نقش مستقل خود می‌پرداخت، اما در عین حال، همواره یک بازیگر نظاممند «غربی» بود. در این منطق حمایت گسترده روسیه از ایالات متحده پس از حملات 11 سپتامبر و در سپس (همراه با آلمان و فرانسه) در برابر تهاجم ایالات متحده به عراق هم مطرح شد. روسیه دیگربار فضا را برای مانور سیاست خارجی، که دیگر به یک ایدئولوژی جهانی زنجیر نشده بود، بازیافت.

 

با این حال، خود غرب هم استحکام نظامی-سیاسی و هم استحکام ایدئولوژیک خود را حفظ کرد. به محض اینکه فعالیت سیاست خارجی مسکو از «خطوط قرمزی» عبور کرد، تمام قدرت ایدئولوژی غرب دیگربار بر روسیه متمرکز شد. چیزی که هست در حال حاضر، از جانب ما، یک جایگزین جهانی وجود ندارد. ما ناگزیر شدیم دیگر نه در عرصه جهانی، بلکه در میدان خودمان با غرب بازی کنیم، در حالی که با ملی‌گرایی خود در مقابل جهان‌گرایی لیبرال ایستادیم و پایداری کردیم. البته این یک بازی فوق‌العاده خطرناکی است، زیرا ناسیونالیسمی که به طور جداگانه از یک کشور گرفته شده باشد هرگز جهانی نخواهد شد. در صورت ازهم فروپاشیدگی موفق ناسیونالیسم می‌تواند در زمین خود بر لیبرالیسم فائق آید، اما این فقط بازی را به نتیجه مساوی تقلیل داده و در برابر یک بازی جدید در نامطلوب‌ترین زمان برای آن کشور بیمه و تضمین نخواهد بود. روسیه با جاه طلبی‌ها و بلندپروازی‌های اتحاد جماهیر شوروی وارد جنگ سرد جدید شد، در حالی‌که قدرت، ایدئولوژی و اقتدار آن را در بهترین سالها نداشت.

 

اما گزینه‌های جایگزین چیست؟ نخست، بازگشت به وضعیت موجود دوره پیش از مونیخ (سخنرانی پوتین در کنفرانس 2007 مونیخ). اما مشکل اینجاست که عقب‌نشینی تاکتیکی در اینجا می‌تواند به از دست‌دادن و تسلیم همه موقعیت ها تبدیل شود، همانطور که چنین چیزی در اوایل دهه 1990 هم اتفاق افتاد. به خصوص اگر چنین مانوری با تشدید مشکلات داخلی مصادف شود.

 

دوم تلاش برای ایجاد جایگزین جهانی مستقل است. تقویت ایدئولوژی جهانی هم در این مرحله با توجه به ناتوانی آشکار در بهره‌وری اقتصادی، جذابیت ساختار زندگی و دیگر عناصر مهم، گزینه نامطلوبی است. تلاش برای بازی با لیبرالیسم غربی در یک میدان تنها منجر به فرسایش بیشتر منابع خواهد شد.

 

در نهایت، سومین گزینه جایگزین. من آن را یک «آلترناتیو محوشدگی» می‌نامم. به این معنا که روسیه در عین انباشت همزمان منابع، احداث پروژه‌های منطقه‌ای همگرایی در اوراسیا، گسترش مشارکت در سازمان‌های بین‌المللی و افزایش نقش‌آفرینی در حل مسائل جهانی به تدریج از رادارهای غرب به عنوان تهدید محو می‌شود.



چنین رویکردی، به حفظ و تقویت مواضع سیاست خارجی همراه با تغییر کیفی زبان ارتباطی برای تماس با غرب و درکل جهان خارج منتهی می‌شود. زبان و گفتمان سیاست خارجی ما نقش کلیدی ایفا خواهند کرد. وقت آن فرا رسیده که شکایت دائمی درباره خیانت و نیرنگ غرب را رها کرده و از یاداوری این که چه کسی، زمانی و چگونه در دهه 1990 ما را فریب داده، دست برداریم. بعید است که این (شکایت‌ها) روی غرب تاثیر بگذارد. در خارج از جهان غرب هم چنین سخنانی قطعا باعث افسردگی می‌شود.

 

با تهدیدها باید مقابله شود، اما نباید بر آنها متمرکز شد. ما برای فرصت‌هایی که برای خودمان در جهان می‌بینیم و برای آنچه که می‌خواهیم به جهان ارائه دهیم به زبان نیاز داریم.

 

 

 

نویسنده: ایوان تیمافییِف، دکترای علوم سیاسی، مدیر برنامه باشگاه والدای، مدیر برنامه شورای روسیه در امور بین‌الملل

 

منبع: شورای امور بین الملل روسیه (ریاک)

 

مترجم: رقیه کرامتی نیا، دانش آموخته مطالعات روسیه، دانشکده مطالعات جهان، دانشگاه تهران





 

 «آنچه در این متن آمده به معنی تأیید محتوای تحلیل نویسنده از سوی ایراس نیست»